فکر کنم سال ۶۹ بود که به مناسبت سالگرد شهادت حاج حبیب با دوستان دیدهبانی تیپ ۶۳ خاتم رفتیم شیراز و در مراسم بسیار باشکوه شهید حاج حبیب شرکت کردیم و در مسیر بازگشت از اماکن سیاحتی شیراز از جمله مقبره حافظ 《همین عکس》بازدید کردیم.
در مسیر بازگشت یک توقف کوتاه هم در اصفهان داشتیم. اتوبوس مقابل یک تالار در اصفهان نگه داشت که مراسم فسق و فجور در آن برگزار بود، تالار متعلق به بانک ملی بود و احتمالا یک عروسی آنچنانی داخلش در حال برگزاری بود. به تالار که دقت کردم با تعجب متوجه شدم که این تالار همان تالاری است که در زمان جنگ به عنوان نقاهتگاه جانبازان از آن استفاده میشد و حالا به بانک ملی برگردانده بودند و مراسمهای آنچنانی. شاید اگر در هر کشور دیگری بود چنین اماکنی را تبدیل به موزه جانبازان و یا چیزی مرتبط با جنگ میکردند.
داشتم داستان و خاطرات خودم را از این نقاهتگاه برای مرحوم احسنی تعریف می کردم که ناگهان یک جوان مست کرواتی از تالار بیرون آمد که با مرحوم احسنی او را مورد عنایت لسانی قرار دادیم.
در مسیر بازگشت یک توقف کوتاه هم در اصفهان داشتیم. اتوبوس مقابل یک تالار در اصفهان نگه داشت که مراسم فسق و فجور در آن برگزار بود، تالار متعلق به بانک ملی بود و احتمالا یک عروسی آنچنانی داخلش در حال برگزاری بود. به تالار که دقت کردم با تعجب متوجه شدم که این تالار همان تالاری است که در زمان جنگ به عنوان نقاهتگاه جانبازان از آن استفاده میشد و حالا به بانک ملی برگردانده بودند و مراسمهای آنچنانی. شاید اگر در هر کشور دیگری بود چنین اماکنی را تبدیل به موزه جانبازان و یا چیزی مرتبط با جنگ میکردند.
داشتم داستان و خاطرات خودم را از این نقاهتگاه برای مرحوم احسنی تعریف می کردم که ناگهان یک جوان مست کرواتی از تالار بیرون آمد که با مرحوم احسنی او را مورد عنایت لسانی قرار دادیم.
اما سه پرده از از این داستان:
پرده اول:
تو منطقه عملیاتی مجروح شدم و از بیمارستان شهید بقایی اهواز ما را با یک هواپیمای سی ۱۳۰ به بیمارستان شهید صدوقی اصفهان انتقال دادند. آنجا خیلی اصرار کردم که من را به تهران انتقال دهند و کسی به درخواست من اهمیت نمیداد. گویی به قبای مبارکشان برخورده بود، وقتی اصرار مداوم من را دیدند قبول کردند که با آمبولانس من را به نقاهتگاه بفرستند و از آنجا به تهران.
با برانکارد من را بردند گذاشتند تو پیاده رو خیابان و آمبولانس که آمد راننده به یکی از همکارهای خود گفت کمک کن این رو بگذاریم داخل ماشین و با من بیا تا نقاهتگاه تا آنجا بگذاریمش پایین. آن همکار هم گفت به من ربطی نداره و من نمیایم و رفت. راننده آمبولانس هم دنبالش رفت و آن یکی هم پا به فرار گذاشت و راننده آمبولانس هم به دنبالش و من هم وسط پیاده رو تو خیابان روی برانکارد رها شدم و هیچ خبری هم از هیچ کس نشد.
صحنه خیلی زشت و تآثر انگیزی بود و من هم که کاری از دستم بر نمیآمد شروع کردم داد و بیداد کردن و مردم هم تو خیابان دور من جمع شده بودن. همه فکر میکردند که من یک تصادفی هستم و احتمالا بی کس و کار که اینگونه وسط خیابان رها شدم. مردم همه تعجب کرده بودند و هر کس یک چیزی میگفت و من هم مرتب آه و ناله میکردم و داد و بیداد. تا اینکه بعد از مدتی دیدم راننده آمبولانس یقه همان آدم را گرفته و برگشتند و من را داخل آمبولانس انداختند و به سمت همان نقاهتگاه بردند.
موقعی که به نقاهتگاه رسیدیم مسولان نقاهتگاه از پذیرش من به این بهانه که معرفینامه از بیمارستان همراه ندارم خودداری کردند و راننده هم گفت به ما ربطی ندارد و باید تحویل بگیرید و آنها هم اصرار بر معرفینامه داشتند تا اینکه راننده من را با برانکارد از آمبولانس انداخت پایین و گفت به ما ربط ندارد و با ماشین پا به فرار گذاشت.
حالا من ماندم پشت درب نقاهتگاه یا همان تالار بانک ملی و کسی نیست به داد من برسد و فقط میتوانستم داد و بیداد کنم. تا اینکه مسؤلین نقاهتگاه من را با آمبولانس خودشان برگرداندن به بیمارستان شهید صدوقی و انداختننم وسط راهروی بیمارستان.
من هم مات و مبهوت و گیج و گنگ از این وضعیت باز شروع کردم به داد و بیداد تا اینکه دوباره من را انداختند داخل آمبولانس و بردند پرتم کردند پشت درب نقاهتگاه!
هنوز هیچ درمانی روی من صورت نگرفته بود و آرنج دست راستم خرد شده بود و پای راستم هم به همچنین. یک لحظه متوجه شدم که به خاطر این جابجایی از دست راستم داره خون میاد و خون را که دیدم بیشتر عصبانی شدم و هر چه فحش بلد بودم حواله کردم ولی خوب کسی آن اطراف نبود که حتی صدای من را بشنود. دوباره همان داستان تکرار شد و مسولان نقاهتگاه من را با آمبولانس برگرداندن به بیمارستان و کار من هم این وسط شده بود فقط فحش دادن. یعنی اگر دست و پام سالم بود نابودشان میکردم ولی خوب هیچکاری از دستم بر نمیآمد.
برای بار دوم با آمبولانس من را بردند انداختند پشت درب نقاهتگاه و این بار اصلا مسولان نقاهتگاه حتی درب را هم باز نکردند و فقط از پشت شیشه اشاره میکردند که باید معرفی نامه بیارید.
خلاصه من همچنان پشت درب مانده بودم تا اینکه مسولان نقاهتگاه با رئیس بنیاد شهید اصفهان تماس میگیرند و ایشان شخصا نامه مینویسد که من را پذیرش کنند.
میدانم که باور کردنش سخته ولی خوب باورش برای خود من هم سخت بود و داستان خیلی افتضاح تر از آن چیزی است که اینجا نوشتم.
پرده دوم:
پس از این تراژدی غم انگیز و حتی باورنکردنی به هر حال وارد نقاهتگاه شدم. همان نقاهتگاهی که در ابتدا عرض کردم در مسیر برگشت از مراسم شهید حاج حبیب در مقابلش توقف کرده بودیم.
در نقاهتگاه منتظر بودم که به تهران منتقل شوم. در آنجا غیر از من دهها جانباز دیگر هم بودند که هر یک منتظر انتقال و یا انجام کار دیگری بودند. دو تا پرستار آقا آمدند و من را از تخت روی ویلچر نشاندند تا به اتاق پانسمان ببرند تا پانسمان خونی دستم را عوض بکنند. شرایطم بگونهای بود که کوچکترین حرکتی به خصوص در ناحیه ران پا باعث درد شدیدی میشد و چون یک ترکش نسبتا بزرگی در پایم بود اگر این پا کوچکترین انقباضی پیدا میکرد باعث میشد که گوشت با ترکش در هم آمیخته و درد شدیدی متحمل بشوم و به خاطر همین اصلا نمیتوانستم پایم را حتی در حد یک درصد خم یا جمع بکنم و باید به صورت ثابت میماند.
با سختی بسیار زیاد من را روی ویلچر نشاندن و به خاطر اینکه پایم روی ویلچر ثابت و افقی بماند یکی از پرستارها از پشت ویلچر را هل میداد و دیگری انگشت اشاره خود را داخل پاچه شلوارم کرده بود که مثلا پایم افقی بماند و ویلچر را حرکت دادند. پس از چند متر ناگهان انگشت طرف از پاچه شلوارم لیز خورد و در آمد و پایم محکم به زمین برخورد کرد و من از شدت درد چنان جیغ کشیدم که تقریبا از هوش رفتم. یعنی شدت درد به مراتب بیشتر از آن لحظهای بود که استخوانهایم با ترکش خرد شد.
یعنی پایی که تحمل یک سانت خم شدن را نداشت ناگهان با شدت و ضربت تمام نود درجه خم شد.
حالا این مقدمه طولانی را نوشتم که به رسم به اصل داستان در مورد یک جانباز سرافراز به نام آقای صادقی اهل جزیره قشم. یعنی هر آنچه نوشتم فقط بهانهای بود که داستان برادر صادقی را در همین نقاهتگاه بیان کنم.
پرده اول:
تو منطقه عملیاتی مجروح شدم و از بیمارستان شهید بقایی اهواز ما را با یک هواپیمای سی ۱۳۰ به بیمارستان شهید صدوقی اصفهان انتقال دادند. آنجا خیلی اصرار کردم که من را به تهران انتقال دهند و کسی به درخواست من اهمیت نمیداد. گویی به قبای مبارکشان برخورده بود، وقتی اصرار مداوم من را دیدند قبول کردند که با آمبولانس من را به نقاهتگاه بفرستند و از آنجا به تهران.
با برانکارد من را بردند گذاشتند تو پیاده رو خیابان و آمبولانس که آمد راننده به یکی از همکارهای خود گفت کمک کن این رو بگذاریم داخل ماشین و با من بیا تا نقاهتگاه تا آنجا بگذاریمش پایین. آن همکار هم گفت به من ربطی نداره و من نمیایم و رفت. راننده آمبولانس هم دنبالش رفت و آن یکی هم پا به فرار گذاشت و راننده آمبولانس هم به دنبالش و من هم وسط پیاده رو تو خیابان روی برانکارد رها شدم و هیچ خبری هم از هیچ کس نشد.
صحنه خیلی زشت و تآثر انگیزی بود و من هم که کاری از دستم بر نمیآمد شروع کردم داد و بیداد کردن و مردم هم تو خیابان دور من جمع شده بودن. همه فکر میکردند که من یک تصادفی هستم و احتمالا بی کس و کار که اینگونه وسط خیابان رها شدم. مردم همه تعجب کرده بودند و هر کس یک چیزی میگفت و من هم مرتب آه و ناله میکردم و داد و بیداد. تا اینکه بعد از مدتی دیدم راننده آمبولانس یقه همان آدم را گرفته و برگشتند و من را داخل آمبولانس انداختند و به سمت همان نقاهتگاه بردند.
موقعی که به نقاهتگاه رسیدیم مسولان نقاهتگاه از پذیرش من به این بهانه که معرفینامه از بیمارستان همراه ندارم خودداری کردند و راننده هم گفت به ما ربطی ندارد و باید تحویل بگیرید و آنها هم اصرار بر معرفینامه داشتند تا اینکه راننده من را با برانکارد از آمبولانس انداخت پایین و گفت به ما ربط ندارد و با ماشین پا به فرار گذاشت.
حالا من ماندم پشت درب نقاهتگاه یا همان تالار بانک ملی و کسی نیست به داد من برسد و فقط میتوانستم داد و بیداد کنم. تا اینکه مسؤلین نقاهتگاه من را با آمبولانس خودشان برگرداندن به بیمارستان شهید صدوقی و انداختننم وسط راهروی بیمارستان.
من هم مات و مبهوت و گیج و گنگ از این وضعیت باز شروع کردم به داد و بیداد تا اینکه دوباره من را انداختند داخل آمبولانس و بردند پرتم کردند پشت درب نقاهتگاه!
هنوز هیچ درمانی روی من صورت نگرفته بود و آرنج دست راستم خرد شده بود و پای راستم هم به همچنین. یک لحظه متوجه شدم که به خاطر این جابجایی از دست راستم داره خون میاد و خون را که دیدم بیشتر عصبانی شدم و هر چه فحش بلد بودم حواله کردم ولی خوب کسی آن اطراف نبود که حتی صدای من را بشنود. دوباره همان داستان تکرار شد و مسولان نقاهتگاه من را با آمبولانس برگرداندن به بیمارستان و کار من هم این وسط شده بود فقط فحش دادن. یعنی اگر دست و پام سالم بود نابودشان میکردم ولی خوب هیچکاری از دستم بر نمیآمد.
برای بار دوم با آمبولانس من را بردند انداختند پشت درب نقاهتگاه و این بار اصلا مسولان نقاهتگاه حتی درب را هم باز نکردند و فقط از پشت شیشه اشاره میکردند که باید معرفی نامه بیارید.
خلاصه من همچنان پشت درب مانده بودم تا اینکه مسولان نقاهتگاه با رئیس بنیاد شهید اصفهان تماس میگیرند و ایشان شخصا نامه مینویسد که من را پذیرش کنند.
میدانم که باور کردنش سخته ولی خوب باورش برای خود من هم سخت بود و داستان خیلی افتضاح تر از آن چیزی است که اینجا نوشتم.
پرده دوم:
پس از این تراژدی غم انگیز و حتی باورنکردنی به هر حال وارد نقاهتگاه شدم. همان نقاهتگاهی که در ابتدا عرض کردم در مسیر برگشت از مراسم شهید حاج حبیب در مقابلش توقف کرده بودیم.
در نقاهتگاه منتظر بودم که به تهران منتقل شوم. در آنجا غیر از من دهها جانباز دیگر هم بودند که هر یک منتظر انتقال و یا انجام کار دیگری بودند. دو تا پرستار آقا آمدند و من را از تخت روی ویلچر نشاندند تا به اتاق پانسمان ببرند تا پانسمان خونی دستم را عوض بکنند. شرایطم بگونهای بود که کوچکترین حرکتی به خصوص در ناحیه ران پا باعث درد شدیدی میشد و چون یک ترکش نسبتا بزرگی در پایم بود اگر این پا کوچکترین انقباضی پیدا میکرد باعث میشد که گوشت با ترکش در هم آمیخته و درد شدیدی متحمل بشوم و به خاطر همین اصلا نمیتوانستم پایم را حتی در حد یک درصد خم یا جمع بکنم و باید به صورت ثابت میماند.
با سختی بسیار زیاد من را روی ویلچر نشاندن و به خاطر اینکه پایم روی ویلچر ثابت و افقی بماند یکی از پرستارها از پشت ویلچر را هل میداد و دیگری انگشت اشاره خود را داخل پاچه شلوارم کرده بود که مثلا پایم افقی بماند و ویلچر را حرکت دادند. پس از چند متر ناگهان انگشت طرف از پاچه شلوارم لیز خورد و در آمد و پایم محکم به زمین برخورد کرد و من از شدت درد چنان جیغ کشیدم که تقریبا از هوش رفتم. یعنی شدت درد به مراتب بیشتر از آن لحظهای بود که استخوانهایم با ترکش خرد شد.
یعنی پایی که تحمل یک سانت خم شدن را نداشت ناگهان با شدت و ضربت تمام نود درجه خم شد.
حالا این مقدمه طولانی را نوشتم که به رسم به اصل داستان در مورد یک جانباز سرافراز به نام آقای صادقی اهل جزیره قشم. یعنی هر آنچه نوشتم فقط بهانهای بود که داستان برادر صادقی را در همین نقاهتگاه بیان کنم.
پرده سوم:
نقاهتگاه اصفهان خیلی بینظم و بی سر و سامان بود و کسی به کسی نبود و حتی
به سختی میشد پرستاری را پیدا کرد که یک لیوان آب به شما بدهد و من هم از
این بابت مرتب اعتراض داشتم، تا اینکه یک جانباز که روی ویلچر نشسته بود و
یک دست و یک پایش قطع شده بود به من گفت خودت را ناراحت نکن هر چه خواستی
به من بگو من برات میآورم.
خوب این جانباز عزیز به نام آقای صادقی اهل جزیره قشم مانند یک پرستار بالای سر من بود و به معنای واقعی کلمه از من پرستاری میکرد.
از این که با یک دست و پای قطع شده و روی ویلچر از من پرستاری میکرد خیلی
خجالت میکشیدم تا اینکه به صورت اتفاقی متوجه شدم پای دیگرش هم مصنوعی است
و چند سال پیش از آن روی مین رفته بوده و با همان پای مصنوعی دوباره جبهه
آمده و این بار یک دست و یک پای دیگرش هم قطع شده.
لاحول و لا قوه الا بالله.